| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Wednesday، August 27، 2003
٭ « ايت »
........................................................................................فكر مي كني اعلام كرده اي ولي فقط فكر كرده اي . مي شنوي : عزيز جان بازي اعلام داره . دهانت تلخ است ، دلت مي خواهد تف كني . می گويی : چهار ـ سريدی . مي شنوي : ماليدي . و قبل از آنكه ضربه را بزني چشمت به ضربدري مي افتد كه روي شست دست چپت داري . كنار ضربدر ، كوچك نوشته اي « نک » . : عرض نكردم ماليدي . چوب را عوض مي كني و فكر مي كني نكند « نک » واو داشته باشد . خودكارت را در مي آوري و كنار « نک » مي نويسي « عميد » و باز مي چپانيش توي جيب پيرهنت . مي شنوي : نه ـ سريدی . فكر مي كني قبل از بازي نبايد مشروب مي خوردي . هميشه به خودت گفته اي كه نبايد ، ولي هميشه فراموش مي كني . روي دستت بزرگتر از« عميد » مي نويسي « مشر » و فکر مي كني نوشتنش چه فايده دارد برای کسی که هميشه بعد از مستی هوس بازي مي كند . : ده ـ وگول ـ بالا ـ راست . تعجب می کنی كه صاحب باشگاه اين آينه هاي لك و پيس در و ديوار را عوض نمي كند . برمی گردی و آينه پشت سرت را هم نگاه می کنی . لک های روی آينه را فراموش می کنی و به خودت خيره می شوی و يک قدم نزديکتر می شوی . فکر می کنی يک تکه نخ سرخ به ريشت چسبيده ، دست می کشی که برش داری . چيزی دستت نمی آيد . برمی گردی و به ميز نزديک می شوی و فکر می کنی چرا بايد اين همه به يک تکه نخ سرخ فکر کنی ؟ به خودت می گويی بايد از لای کتاب برش دارم و پرتش کنم بيرون . يك چوق الف ساده نبايد همه زندگيم را پر كند . بالای « مشر » می نويسی « سرخ » و هر چه فکر می کنی يادت نمی آيد كه منظورت از « نك » چه بوده . فقط مي داني كه نوك انگشتهاي پايت يخ كرده است و توي اين گل و شل بيرون آمدن با اين كفشها كار مسخره ايست . بايد حتما يك جفت كفش نو بخري . : ايت ـ سريدی . خودكارت را بيرون مي آوري و كنار « سرخ » اضافه مي كني « كف » . بازي كه به تو مي رسد « شار » چهار را انتخاب مي كني و دور ميز مي چرخي . : اعلام . : چهار ـ وگول ـ چپ . « شار » چهارت توي وگول چپ مي افتد . به نظر سخت است ولي با همين چوب بايد ميز را جمع كني . : هفت ـ سريدي . هفتت را بايد دوبله بفرستي . نفرستي باخته اي . مثل گرگ چشمش به دست توست . ضربه مي زني ، نمي شود . اين ميز با چوب تو جمع نمي شود . تمامش كن . به چيز ديگري فكر كن . بايد زودتر برگردي خانه . بايد براي كسي نامه مي نوشتي . : ايت ـ سريدی صاف تو سوراخ . اضافه مي كني « نامه » و فكر مي كني امشب نبايد مي آمدي . فكر مي كني امشب شب تو نيست . فكر مي كني عجيب است كه چپ دستها خوب بازي مي كنند . فكر مي كني « شار » آخرش مثل هلو مي افتد توي سوراخ و ياد ميوه مي افتي كه نخريده اي و ياد مهمانها . اضافه مي كني « ميوه » و فکر می کنی چقدر رها خواهی شد اگر مي توانستي به چيزی فکر نکنی . فكر مي كني چه اهميت دارد ؟ و بعد مي پرسي چه ، چه اهميتي دارد ؟ و مي گويي كلا . كلا چه اهميتي دارد ؟ فكر كردن به چند تا انگشت يخ كرده يا حتي آن تكه نخ سرخ كه مثل كنه چسبيده است به تو ، باخت امشب ، ميوه مهمانها يا حتي خود مهمانها ، خانه نرفتنت و دعواي فردا صبح . باختت را مي گذاري روي ميز ، پول ميز را هم جدا حساب مي كني و بعد خودكارت را برمي داري و مي خواهي مثل افليج ها با دست چپ چيزي روي دست راستت بنويسي . چيزي شبيه « بدرك » . نمي تواني و آخر سر ضربدرش مي كني . يك ضربدر كج و كوله . دهانت خشك شده است ، خشك و تلخ . فکر می کنی کاش می شد همين جا تف کرد ، فكر مي كني نمي شود ، قورتش می دهی . 2:11 PM پيمان هوشمندزاده Saturday، August 23، 2003 ........................................................................................ Thursday، August 14، 2003
٭ « حذف به قرينه مستی ۹ »
........................................................................................کبريت رو می اندازم بالا ، می آد پايين ، حالا يا شاه يا وزير . دوباره می اندازم ، می آد پايين . خنده داره . خنده داره که همه چيزآ می آن پايين . يه روزی ، يه روزی که خيلی دور نيست ، همچين خودم رو پرت می کنم که ديگه هيچوقت زمين نخورم . بعد اون روز ، از اون بالا نيوتن رو صدا می زنم و بهش يه بيلاخی ميدم که عشق کنه . اين تخم سگ آ يه جايی بايد بفهمن که يه چيزايی قانون نداره . 3:42 PM پيمان هوشمندزاده Friday، August 08، 2003
٭ تو رو خدا ببينيد اين آقامون چخوف چه آقای ماهيه .
........................................................................................آمريکايی وار هم که باشه باز آقامونه . فقط ببينين چطوری شروع کرده : نظر به عزم راسخی که برای اقدام به يک ازدواج کاملا قانونی دارم ، و با توجه به اين نکته که هيچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مونث امکان پذير نيست ، خاضعانه در نهايت افتخار و خوش وقتی و احساس رضايت کامله از کليه بيوه گان و دوشيزگان محترمه استدعا می شود لطف بفرمايند ... . 1:04 PM پيمان هوشمندزاده Sunday، August 03، 2003 ........................................................................................
|