| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Thursday، July 31، 2003
٭ به آقامون چخوف گفتم : « بيا و دو درمون نكن . »
........................................................................................گفت : « جريان چيه ؟ باز گه بالا آوردی ؟ » گفتم : « نه بابا . » گفت : « پس چی ؟ » گفتم : « يه سوال فلسفی دارم . » گفت : « ببينم با زنت دعوات شده ؟ » گفتم : « يه بارم شده جدی باش . » عصاشو برداشت . کلاه رو گذاشت سرش و راه افتاد . گفتم : « پس چی شد ؟ » همينطوری که می رفت گفت : « من زرنگتر از اونی هستم که حرف جدی بزنم . » 2:33 PM پيمان هوشمندزاده Tuesday، July 22، 2003
٭
........................................................................................: « با توجه به اينكه انسان را مكان نامشخصي ميدانيم از درآميختگي عينيت و ذهنيت و سپس آن را جهاني متناهي فرض كرده ايم كه به هستي خود آگاه نبوده و به ناچار و يا به ضرورتي بنياديـي ـ حياتي به نوعي انديشه شكاك متوسل مي شود كه خواسته يا ناخواسته با خود زير ساختهاي ايدئولوژي نويني را مي آورد كه خود داراي قطعيتي نمادين است . با چنين پيش فرضي آيا ميتوان مدعي شد كه متعهد بودن به چنين تفكري به معني واگذاري عينيت به ذهنيتي ست كه خود تبديل به نمادي خيالي شده است ؟ »
: « بسيار خب . » : « بفرماييد استاد . » : « الان ضبط داره کار می کنه ؟ » : « بله . » : « منظورم اينه که يعنی مي تونيم شروع کنيم ؟ » : « بله خيالتون راحت باشه . » : « مطمئني داره ضبط مي كنه ؟ » : « آره ، همين صحبتهامون داره ضبط ميشه . » : « نمي خواي قبلش امتحان كني ؟ » : « استاد قبلا امتحان كردم . » : « ولي من مطمئن نيستم اين كار كنه آ . » : « ببينيد ، وقتي اين دگمه قرمزه پايينه يعني داره ضبط ميشه . » : « پسر جان من كه از دهات نيومدم . » : « استاد همچين منظوري نداشتم ، فقط خواستم توضيح بدم . » : « مي دونم ولي ببين نوارش تكون نمي خوره . » : « مي خوره ، صفحه اش تيره است ديده نمي شه . » : « اون عينک منو بده ببينم . » : « بفرماييد . » : « عرض نکردم !؟ » : « تيره ست ديده نمی شه . » : « متوجه ام ولي اين هيچ كاري نمي كنه . » : « همين كه ضبط ميكنه خوبه ديگه . » : « آخه اين كارم نمي كنه . » : « استاد باور كنيد اين داره ضبط مي كنه . » : « شايد باطری نداره ؟ » : « همين الان باطری نو انداختم . » : « من اينجا حواسم به همه چي هست آ . » : « بله متوجه هستم . » : « من سن و سالی ازم گذشته جوون . » : « به نظرم سوتفاهمي شده . » : « نه عزيز جان ، شما مشكل دارين همين . » : « به خدا اين بدبخت داره ضبط مي كنه . » : « شما حرفه اي نيستين . » : « ببينين استاد اين پخشش خرابه ولي ضبطش كار مي كنه . » : « عرض نكردم !؟ من از اولشم حدس مي زدم كه خراب باشه . » : « يه چند لحظه اجازه بدين . » : « شما حرفه ای نيستين . » : « اجازه بدين . » : « من با شما صحبت نمی کنم . » : « آخه مشكل چيه ؟ » : « چرا نمی فهميد آقا ، چرا نمی فهميد ؟ مشكل اينه كه ضبط شما خرابه . » 4:22 AM پيمان هوشمندزاده Friday، July 18، 2003
٭ حالا ببينين آقامون برای زنش چی نوشته :
........................................................................................« از من پرسيده ای زندگی چيست . مثل اينکه بپرسی هويج چيست ؟ خب هويج هويج است و همين است که هست . ۲۰ آوريل ۱۹۰۴ 1:50 PM پيمان هوشمندزاده Tuesday، July 15، 2003
٭ « حذف به قرينه مستی ۷ »
........................................................................................عصر توی کافه تا خرخره دموکراسی خوردم و يک تکه بزرگ کيک که پس مانده کلاس يک کس خل بود و شب با دو تا جفت شيش عرقی به تنم نشست که عاشقش هستم ، حالا چخوف تا جان دارد برای اولگا نامه بفرستد يا گوگوش آنقدر Track هفتم را بخواند تا جر بخورد . بعضی چيزها به مزاج آدم نمی سازد . مسخره است که با ۱۷۴ کيلو عشق به خانه رسيده ـ نرسيده بايد همه را از دماغت بالا بياوری . قدم که کوتاه نمی شود ، بهترست وزن کم کنم . 3:53 PM پيمان هوشمندزاده Sunday، July 13، 2003
٭ بعد از کلی بحث گفتم : « يعنی می فرماييد زن ذليلی لازمه . »
........................................................................................آقامون چخوف يه نگاهی بهم کردن که کم مونده بود آب بشم برم تو زمين ، بعدم فرمودن : « لازم هست ولی کافی نيست . » 2:11 PM پيمان هوشمندزاده Tuesday، July 08، 2003
٭ حذف به قرينه مستی « ۶ »
........................................................................................من پسر گنده غمگينی را می شناسم که در اقيانوسی از گه مسکن دارد و شب از صدای سيفونی می ميرد و همينطور وقت و بی وقت به دنيا می آيد 11:25 AM پيمان هوشمندزاده Saturday، July 05، 2003
٭ « باريک »
........................................................................................پيرهن نو اتو كشيده اي به تنش بود و كت و شلواري مشكي كه آنها برايش خريده بودند و او سر تا پا سفيد به دنبالش مي آمد . وارد اتاقي شدند كه در آن چيزي نبود به جز يك چوب رختي و يك تشك باريك كه پهن بود . 11:15 AM پيمان هوشمندزاده Wednesday، July 02، 2003
٭ ما توی خونه يه گلی داريم كه خيلي جالبه ، همه چيزش معلومه ، توي برگهاش و حتي توي شاخه هاش مثل شيشه پيداست . انگار كه چيزي براي قايم كردن نداره . خيلي هم ناز نازيه ، آبش بايد فلان باشه ، نورش بايد بهمان باشه ، هفته يه بار داروي مخصوص مي خواد و خيلي قر و غمزه هاي ديگه . با اون هيكل دراز بي قواره اش همينطور راست راست تو چشمت نگاه ميكنه و بخاطر رك بودنش آدم رو خرد مي كنه . خيلي وقتها ميام و پاش آب ميريزم و ميشينم و خوب نگاهش ميكنم . وقتي از نزديك بهش نگاه مي كني تمام رگ و پي اش پيداست . ميتوني يه قطره آب رو دنبال بكني و ببيني كه چطور مياد و ميرسه به برگها . هر وقت ميشينم و تماشا مي كنم به خودم ميگم چرا يه روز شيكمش نفخ نمي كنه تا بهش ثابت كنم بهتره بعضي چيزها معلوم نباشه .
........................................................................................11:27 AM پيمان هوشمندزاده Tuesday، July 01، 2003
٭ هر چی دندون رو جيگر گذاشتم که چيزی نگم ، ديدم نمی شه . اين کورش وقتی رگ آبادانيش قلمبه می شه ديگه هيچی جلودارش نيست . يه چيزايی برای اين يارعلی نوشته که وقتی می خوانی غدد تراژيک بدنت فعال می شه ، به همين دليل مجبور شدم اين مطلب رو که قرار بود به دلايلی در مجله ای چاپ بشه ولی خب به دلايل ديگه ای چاپ نشد رو بيارم اينجا ، در ضمن عنوان مطلب از آخرين خط از اولين يادداشت « يادداشتهای يک قهوه چی » گرفته شده که دست گل خود استاديار علی پورمقدم بوده .
فکر کنم بخاطر دو تيکه بودن و زيادي مطلب هم بايد معذرت بخوام .
« آسياب به نوبت »
اگر به کافه ای رفتيد که صاحبش صدا کلفته اش را ول داد که « بذار اين ستون روزنامه را بگيرم اون وقت بلايي سرتون بيارم تا ديگه کسی منو گاری کوپر صدا نکنه . » « ۱ » نخنديد ولی جدی هم نگيريد ، بدانيد که اولا لاف می آيد و دوما هيچ وقت آن ستون بی زبان را نمی تواند نگه دارد . گول صدای کلفتش را نخوريد ، اين بابا که يکدفعه لات بازيش گل کرده خيلی که زرنگ باشد بلايي سر خودش نياورد ، آسياب به نوبتش پيشکش .
با اين حال سعی کنيد سر ميز چهار نفره ننشينيد ، برای برخورد اولتان اصلا خوب نيست . اگر بگوييد : « آب پرتقال » همانطور که توی درگاهی پشتش به شماست ، آب پرتقال را تکرار می کند و اگر بگوييد « سياه » حتما براندازتان می کند و همانطور که در فکر آن ستون روزنامه است شما را با کسی يا با خودش قاتی می کند تا آن ستون را پر کند .
بسته به اينکه کجا بنشينيد داستانتان عوض می شود . با سرنوشت خودتان بازی نکنيد وگرنه ممکن است دستی دستی خودتان را توی آن داستان « روی چهار پايه آخر کافه بنشانيد و گوشتهای اضافی ناخنتان را تا ابد بجويد . » « ۲ » بايد با وسواس بيشتری عمل کنيد . برای خودتان بهتر است . البته من اگر جای شما باشم يواشی آب پرتقال سفارش می دهم و شرش را می کنم و خودم را از اين داستان می کشم بيرون ، تا اينکه با يک « سياه » گفتن خودم را بيندازم توی يک جمله يک صفحه ای که بعد به زور فرهنگ معين و شش تا مشاور بالاخره بفهمم آن آب زير کاه بدبخت خودم بودم . بايد کمی سياست داشته باشيد ، فعلا برويد چهار پايه ای دست و پا کنيد و منتظر شويد تا اگر صحبتی از عکس و عکاسی پيش آمد که حتما هم می آيد سفت بچسبيدش و هی هيزمش را زياد کنيد . کاری هم به باقی قضايا نداشته باشيد که جريان خودش همينطور خود به خود عين آب خوردن جلو می رود . صحبت از عکسهای قاجار می شود و بعد جمله معروفش را می شنويد که « هر آلبوم يک قبرستان است » و آخر سر هم اگر دل بدهيد عکسهای خودش را رو می کند و اينجاست که شما اگر خوش شانس باشيد می توانيد از يک شخصيت عاشق سرخورده خيانت شده الکلی به يک آدم معمولی تبديل شويد که البته از شخصيتهای اصلی نيست ولی کارايي های ديگری دارد . به هر حال فکر نکنيد ، شگفت زده بشويد و از عکسهايش تعريف کنيد . اين اتفاق کمتر برايش پيش می آيد . حتي با اين کار خودتان را به شهرت می رسانيد . هميشه از شما به عنوان يک رفرنس ياد می کند و اين کار آنقدر ادامه پيدا خواهد کرد که چند روزی نگذشته تمام محافل ادبی و هنری شما را به عنوان يک منتقد برجسته خواهند شناخت . اين می تواند شروع خوبی باشد ولی جريان ميز چهار نفره سر جای خودش باقی ست .
2:42 PM پيمان هوشمندزاده
٭ پيشنهادم اين است که موقعيت خودتان را حفظ کنيد و با هر چيزی در نهايت ظرافت برخورد کنيد . هر حرکتی ممکن است شخصيتتان را از اين رو به آن رو کند . به خودتان رحم کنيد و از مغازه اش به موبايل زنگ نزنيد . با هزاری نو خريد کنيد ، نداريد حواستان باشد که اسکناسهای درشت را بيشتر دوست دارد . کتاب لالی را دست نزنيد . اگر داريد کيک بستنی سفارش بدهيد ، نداريد کيک خالی . آن داستان خدايي را همان جلسه اول به شما پيشنهاد می دهد ، همانجا بخوانيد ولی نظر ندهيد ، چه مثبت و چه منفی ، برای نظرتان هيچ اهميتی قائل نيست . ليوان آب نخواهيد يا اگر خواستيد اولا پيله نکنيد ، دوما خودتان برويد بريزيد . تراژدی هيلمنش را به يادش نياوريد مگر اينکه خودش بگويد . اگر گفت : « می فهميد ، با معرفت بود ، حس داشت . » سکوت کنيد و گاهی سری تکان دهيد . عکسهايش را با دقت ببينيد ولی نگوييد کدام بهتر است ، تمام خوبها را اسفنديار گرفته . هيچ لزومی ندارد که در مورد کانون صحبت کنيد . از نان پنيرهايش تعريف کنيد . سر قيمت چانه نزنيد که بدجوری از چشمش می افتيد . واضح است که ميز چهار نفره را نبايد اشغال کنيد ، اينکه اين ميز بالاخره توسط اعليحضرت کنستانتين فتح می شود يا کس ديگری معلوم نيست ولی مطمئن باشيد آن شخص شما نيستيد . اگر گفت بعد از تصويب فلان طرح ، هر طرحی ، قيمتها را بالا می برد ، اگر دلايلش را گفت « که خب طبيعی هم هست که ارتباطی نداشته باشد » دخالت نکنيد . اگر دم به دقيقه جابجايتان کرد ، اگر ديديد قهوه اش تعريفی ندارد ، اگر بدترين رفتار يک کافه چی را ديديد ، ناراحت نشويد ، همه اينها تکنيکهای جلب مشتری ای ست که هيچکس تا به حال سر از آن در نياورده . اگر صبر کنيد . اگر دندان روی جگر بگذاريد اوضاع از اين هم بدتر می شود . ممکن است نمايشی شروع شود که انتظارش را نداشته باشيد و حتی شايد شما يکی از شخصيتهای اصلی باشيد يا اگر نبوديد حداقل ترکشهاي نمايش شما را هم بگيرد . اگر گرفت ، اگر يخه تان را گرفت و گفت : « بروتوس تو هم ؟ » تحمل کنيد . اگر نمی توانيد ۱۲۴ را گوشه پاکت سيگارتان بنويسيد و بلند شويد .
........................................................................................چرايش را نمی دانم ولی مي مانيد . روش عجيب و غير معقولی ست ولی او آنهايی را که می شناسد بيشتر اذيت می کند و آنهايي که می شناسندش بيشتر به کافه می روند . منطقی نيست ولی اين اتفاقی ست که مرتب تکرار می شود . به هر حال اگر ماندنی هستيد بيشتر فکر کنيد ، ببينيد به زحمتش می ارزد ؟ به نظر من که از شما داستانی در نمی آيد . تازه فکر می کنيد همه اين نکات ايمنی را که رعايت کنيد چه می شويد ؟ خيلی خيلی که آدم درستی از آب در بياييد چيزی می شويد شبيه الماس« ۳ » که روزگارش ده شاهی ارزش « سياه » گفتن ندارد . ۱ـ يادداشتهای يک قهوه چی ، صفحه ۴ ۲ـ حوالی کافه شوکا ، صفحه ۱۳ ۳ـ داستانی از حوالی کافه شوکا 2:36 PM پيمان هوشمندزاده
|