| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Sunday، April 27، 2003
٭ « خفه شين بابا »
........................................................................................داد کشيد : « دوازده » دوازده که کنار من بود گفت : « من » بعد هی داد کشيد و از اينجا و آنجا يکی گفت : « من » « من » ليست تمام شد . همه بودند . گروهبان گفت : « يه نفر عقبه ، بقيه می رن جلو » و بعد شروع کرد تا شصت نوشتن . ما همه به صف ، ساکت و خبردار ايستاده بوديم . کيسه هايمان نزديک ريوها بود ، بيست متری آنطرفتر . رديف هشتم بودم . يکنفر از رديف جلويی ما همانطور که به روبرو نگاه می کرد آرام گفت : « اون يه نفر باس خيلی خوش شانس باشه » يکی که نفهميدم کی بود بهش گفت : « فرقش فقط نيم ساعته » « همين نيم ساعت بس نيست ؟ » « برای چی ؟ » « برای اينکه کونتو پاره کنن » ستوان از جلو داد کرد : « کسی گه زيادی خورد ؟ » آهسته گفتم : « به نظر من که کافيه » دوازده همانطور که به پس گردن نفر جلويي نگاه می کرد گفت : « البته اگه بخوای سنبل کاری کنی » ستوان داد زد : « خفه » بعد چند قدمی آمد جلو و دوباره برگشت . گروهبان شماره ها را ريخت توی کيسه . همه ساکت نگاه می کرديم . ستوان کيسه را گرفت بالا ، خوب تکانش داد و طوری که همه ببينند دست کرد توی کيسه و شماره را در آورد ، بقيه را داد به گروهبان ، تکه کاغذ را باز کرد و خواند . طرف صف را خالی کرد و بدو رو رفت که کيسه اش را بر دارد . وقتی برگشت صورتش سرخ شده بود . ستوان گفت : « بقيه هم هرری » ما پريديم بالای ريوها . همه ديده بودند که ستوان شماره را از کيسه در آورد ، همه می گفتند « شانسه ، شانس » ولی دوازده که پاس دو بود و حالا آن بالا نشسته بود داد کشيد « خفه شين بابا ، من اون جوجه رو ديدم که نصف شب از اتاق ستوان زد بيرون » 1:22 PM پيمان هوشمندزاده Friday، April 18، 2003
٭ ازدواج که کردم بابام بهم گفت : « فکر می کنی زنها چی می خوان ؟ »
........................................................................................من فقط نگاش می کردم ، رفت اونطرف پيشخون و همونطور که پشتش بهم بود و با خرت و پرتهای مغازه ور می رفت گفت : « اينو از من داشته باش » بعد دستش رو برد بالا و اينجوری کرد و گفت « همين » . اينجا که نميشه نشون دادن رو نوشت ، ميشه ؟ 2:15 PM پيمان هوشمندزاده Monday، April 14، 2003
٭ « واقعا که »
........................................................................................زن همانطور که می خنديد گفت : « واقعا که » و او که نمی دانست بايد بخندد يا اخم کند آرام گفت : « بله » زن از « بله » گفتن مرد خنده اش بيشتر شد . قهقهه زد ، اشک به چشمش افتاده بود و مرتب تکرار می کرد « بله » . مرد همانطور خيره مانده بود و از گفتن هر کلمه ای می ترسيد و زن فقط منتظر حرف ديگری بود که باز شروع کند ولی او نمی خواست چيز ديگری بگويد ، ساکت نشسته بود و با دستمال کاغذی نم دارش عرق کف دستش را می گرفت و ادای « بله » گفتن خودش را تماشا می کرد . وقتی ايستاد نگاه زن روی زير سيگاری و خرده توتونهای خالی شده مانده بود و همانطور که سيگارش را خشک می کرد آهسته می گفت « واقعا که ، واقعا که » 8:53 AM پيمان هوشمندزاده Thursday، April 03، 2003
٭ خفت چه كسي را بچسبيم.
........................................................................................يقه چه کسی را مي شود گرفت . مسخره است . حساب هيچ چيزی دستمان نيست . با اين همه ادعا خيلی چيزها را نمی فهميم . چيزهای پيش پا افتاده را ، نکته های خيلی ساده . مسخره است ، ما نمی فهميم يکنفر را چقدر دوست داريم . و آنقدر نمی فهميم تا وقتی که ديگر نيست . بعد می نشينيم و تا جا دارد آبغوره می گيريم . کاش می شد از دوازدهم يکدفعه می پريديم به چهاردهم تا هيچ اتفاقی نيفتد . مثل احمقها همديگر را نگاه می کنيم ، از هر کس و ناکسی عکس می گيريم و حالا برای يک عکس کوچکش بايد به صد نفر زنگ بزنيم . چه چيزهای ساده ای را نمی فهميم ، يادمان رفته خودمان هم هستيم . يادمان رفته . تقصير ما هم نيست . همه چيز يکدفعه می شود . يکدفعه . مسخره است . آدم دلش می خواهد يقه کسی را بگيرد و هوار بکشد . داد بزند : « شما همه يه مشت دروغگوی لجن هستين . » آدم دلش می خواهد خفت خدا را بچسبد و بگويد : « به ما ربطی نداشت ، ببين ، به ما هيچ ربطی نداره . » بايد يکنفر را پيدا کرد . بايد شماره کاوه را بگيريم و مدام صدايش را بشنويم که می گويد : « لطفا پيام خود را بعد از شنيدن صدای بوق بيان يا ارسال نماييد . » چه پيامی مرد حسابی ؟ تو خودت بودی چه می گفتی ؟ ما پيامی نداريم ، يعنی مردش نيستيم که بگوييم . از تو هم پيامی نمی خواهيم . دنبال يکنفر می گرديم که يقه اش را بگيريم ، همين . چه کار کنيم ؟ چه بگوييم که حداقل دق نکرده باشيم ؟ « او زنده است ، او هميشه زنده خواهد ماند . » يک دروغ شاخدار . يک جمله مزخرف ، حرف مفت . بايد باور کنيم . گلستان مان از دست رفت . اگر چيزی هست يک مشت عکس است و فيلم که هيچ کدامشان کاوه نمی شوند . بايد سر خودمان را گرم کنيم . بايد بزنيم بيرون ، سيگارمان تمام شده ، نان نداريم ، شير توی خانه نيست ، پياده برويم بهتر است ، پنير فراموش نشود ، چراغها را روشن بگذار ، همه چيز را همينطور ول کن و بيا ، بعد برمی گرديم درستش می کنيم ، همه جا را جارو می کشيم ، گردگيری می کنيم و آخر سر دوش می گيريم و سر فرصت تلويزيون را روشن می کنيم تا ببينيم بی بی سی چه خبر جديدی برايمان دارد . بايد يک جوری مشغول شد . اينطوری خيلی بهتر است . بايد حواسمان را پرت کنيم . 7:26 AM پيمان هوشمندزاده
|