| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Monday، March 31، 2003
٭ پای همين درخت
........................................................................................آدم مگر چقدر سنگين می شود . همينجا ، زير همين درخت دراز کشيده بود که يکدفعه سنگين شد . هر چه خواستيم بلندش کنيم نشد . تا اينکه بالاخره تخت شکست . باورمان نمی شد ، ديگر داشت از ما دور می شد . همانطور درازکش هی فرو می رفت توی زمين . فقط می توانستيم چشمهايش را ببنديم که بستيم . همينجا بود ، درست پای همين درخت . 3:12 AM پيمان هوشمندزاده Thursday، March 27، 2003
٭ الخبر المستقبل :
........................................................................................بر خورد سی و دو موشک گنده به اتاق خواب صدام . به نظر می رسد صدام توی اتاق خواب خودش نمی خوابد . گروه مبارزين بی طرف ايرلندی : جنگ به طرف ديگری کشيده نمی شود مواظب باشيد . تايم : بوش بچه ننه است . بوش : من بچه ننه نيستم . جامعه العربی : صدام طی نطقی از مردم خواست برای بوش بيلاخ بفرستند . بوش : بيلاخ های رسيده از طرف صدام است نه ملت عراق . الشرق: بوش : صدام آدم بی تربيتيه . صدام : درست صحبت کن آ . بوش : مثلا نکنم چی ميشه ؟ نيوزويک : پيام خصمانه بوش به صدام : بچه سوسول چرا نميری تو اتاقت بخوابی . صدام : بابا اونجا اتاق خواب من نيست . 3:32 PM پيمان هوشمندزاده Wednesday، March 26، 2003
٭ خوشم مياد از اين آمريکايی ها ، مخ شونو همينطور آکبند نگر داشتن . روزی سه بار با موشک اتاق خواب صدام رو ميزنن . اونم روزی سه بار مياد تو تلويزيون پيغام ميده که ديدين اونجا نبودم . شما بودين بی خيال اون اتاق نمی شدين .
........................................................................................5:03 AM پيمان هوشمندزاده Monday، March 24، 2003
٭ آقامون چخوف فرمودن : بخاطر بعضی چيزها بايد مرد ولی به بعضی چيزها بايد خنديد ، يکی از اون چيزها مرگه . بخند ، چون اگه نخندی تخمت باد می کنه .
........................................................................................پی نوشت : آقامون فکر همه چيزو کرده . پرسيدم تکليف خانوما چی ميشه فرمودن خانمها اگه نخندن سينه پهلو در ميارن . 10:28 AM پيمان هوشمندزاده Saturday، March 22، 2003 ........................................................................................ Saturday، March 15، 2003
٭ کبود
........................................................................................از کيفی بيرون کشيده می شود . از دستی می گذرد و به دست ديگری می رسد و کنار دنده می نشيند تا کمی بعد آرام توی داشبوردی رها شود که آنجا فقط برايش شکافی بماند و صداهايي در هم . يکی از گوشه هايش تا خورده ، يک سمتش امضاء شده و پشتش مهر کبودی دارد که حروف فارسيش خوانا نيست و تنها کد نا مفهوم xx190 که سمت راست مهر هست با غلظت زيادی در هم رفته . و حالا که از فضای خالی يک سمت در داشبورد نگاه می کند که بين آن دو دست که از بينشان گذشته چه می گذرد هيچ نمی فهمد که جابه جايي اش برای چيست . گوشه ای افتاده است و نيمی از صندلی را می پايد و صورتهايي که گاهی در فاصله آن شکاف بهم نزديک می شوند ، بوسه ای و باز فضای خالی نيمه صندلی ، صدايي که کمتر چيز مشخصی از آن می رسد ، گاهی خنده ای و گاهی هيچ . و اين هيچ که هی ادامه دارد در اين اتاقک تاريک تمام نمی شود تا دستی از راست به چپ برود و دستی از چپ به راست . همه باز می شوند ، دکمه ای می افتد ، کسی نمی فهمد ، قل ميخورد و هرگز از لای تشک صندلی پيدا نمی شود . تکه های سفيد تن ، سايه روشنی که مدام جابه جا می شود و صدای نفسی که عميق و عميقتر . و بعد سکوتی طولانی و سينه ای که جای دندانهايي مهرش کرده . کسی چه مي داند ؟ شايد يکی از آنها که تنها نشانه اش xx190 است به ديگری گفته « طوری که خونده نشه » و او مهر را زده و هرگز کسی نفهميده است که « خرج نشود » همان جمله ايست که حروف درهمش خوانده نمی شود . 3:09 PM پيمان هوشمندزاده Saturday، March 08، 2003
٭ قرمز
........................................................................................« نه تو اصلا نمي فهمی يعنی چی ، دارم ميگم اينجا ، اينجا هم سينه شوهرمه . » « ... . » « حالا روی شونه يا سينه ، چه فرقی ميکنه . » « ... . » « بله قرمز ، يه لکه قرمز . » « ... . » « اشتباه می کنم ؟! می تونی بيای ببينی هنوز نشستمش . » 2:52 PM پيمان هوشمندزاده Tuesday، March 04، 2003
٭ اگر دقيق پرت شوم
........................................................................................آهنگ هفتم است . سی دی را می آورم اول آهنگ و نگرش می دارم . صدا را انقدر زياد مي کنم که اگر قرار باشد صدای کسی دربيايد نشنوم . فاصله استريو تا مبل را چک می کنم ، بايد پنج قدم باشد که هست . بسته سيگار ، فندک و زير سيگاری را مي گذارم روی ميز کنار مبل . يک سيگار بر می دارم و همانطور خاموش می چپانم گوشه لبم . بالشم را می آورم می گذارم پايين مبل ولی کمی جلوتر و وقتی از جايش مطمئن شدم می روم روبروی آينه قدي مان می ايستم ، دستی به موها می کشم و کلاه کابويي خياليم را روی سرم ، کمی کج ، به سمت راست پايين می آورم ، شلوار کرديم را بالا می کشم ، دکمه های پيرهنم را تا پايين باز می کنم و دوباره جای کلاه را درست می کنم و با يک ته لبخند خفيف ولی خشن خودم را توی آينه برانداز می کنم ، سيگار را همانجا گوشه لب با دندان می گيرم . پا به پا می شوم ، می گردم و اينبار خشن تر نگاه می کنم . می چرخم و از نيم رخ همه چيز را چک می کنم . اسلحه خيالم را سريع می کشم و دور انگشتم می چرخانم و می گذارم سر جايش . يک چشمک آرتيستی به خودم می زنم و می روم به سمت استريو . کنترلش را بر می دارم و پشتم را ميکنم بهش . پنج قدم دور می شوم و درست روبروی مبل می ايستم . چند نفس عميق می کشم و شروع می کنم به شمردن ، تا سه می شمارم و يکدفعه برمی گردم و روشنش می کنم . با ساز دهنی اول آهنگ ، تير به دست راستم می خورد و کنترل از دستم می افتد روی بالش . می خواهم خم شوم که کنترلم را بردارم ولی با شروع جاز کتف چپم گلوله می خورد . همانطور خم می مانم تا خواننده شروع کند ، چشم توی چشم استريو ، می دانم که زياد طول نمی کشد ، حد اکثر چهار ثانيه ، فيلتر سيگاری که بين دندانهايم هست را فشار می دهم و منتظر می مانم که با شنيدن صدای زن پرت شوم روی مبل . اگر دقيق پرت شوم فندک يک وجب با دستم فاصله دارد . 7:22 AM پيمان هوشمندزاده
|