| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Friday، January 31، 2003
٭ وقتی ده سانت از زمين فاصله داشته باشی مي تونی به خيلی چيزها فکر نکنی . می تونی از اونجا ، از همون ارتفاعی که به نظر خيلی کم مياد توی چيزی غرق بشی و صداشو در نياری . ولی همون موقع هم دائم خدا خدا ميکنی که کاش برق قطع بشه و توی تاريکی بمونی تا کسی نپرسه : چی شد که يه وجب از زمين فاصله گرفتی ؟
........................................................................................5:12 AM پيمان هوشمندزاده Monday، January 27، 2003 ........................................................................................ Sunday، January 19، 2003
٭ اينو ديگه من نميگم ، آقامون چخوف فرمودن :
........................................................................................پشت سر هر انسان شادی ، يکنفر با چکش ايستاده . 1:24 PM پيمان هوشمندزاده Saturday، January 18، 2003
٭ مي دونين وقتی يه روزنامه تعطيل ميشه توی دفترش چه وضعيتيه ؟
........................................................................................اولش همه می خندن . يه دو ساعتی ، شايدم بيشتر ، بعد يواش يواش ساکت ميشن و هی به هم لبخند ميزنن ، بعدش ديگه لبخنده حذف ميشه و فقط به يه جايی نگاه ميکنن که نمی بيننش آخرسر هم ياد روغن ماشينشون می افتن . هيچکس معنی تعطيل شدن يه روزنامه رو نمي فهمه بجز خبرنگارآ ( فقط اونها هستن که خنديدن ) اونها معمولا يه چيزايی می شنوند شبيه « آخ چه بد » ولی خودشون فکر می کنن « با قانون دارن کونمونو پاره ميکنن » بخاطر همينه که مسافرکشی يکی از گرايشهای اصلی شده بين روزنامه نگارها و نويسنده ها وگرنه تعطيلی روزنامه که به روغن ماشين ربط نداره . 11:46 AM پيمان هوشمندزاده Monday، January 13، 2003
٭ کنترل را برداشتم و تلويزيون را روشن کردم . منتظر بودم تصوير بيايد که يکی گفت : « يعنی حقيقت داره ؟ »
........................................................................................بجای اون يکی گفتم : « نه » و صبر کردم ببينم طرف چه جواب ميدهد ولی کسی چيزی نگفت . شايد با سر اشاره ای کرده بود که من نديده بودم . توی يک خانه قديمی بودند و هر دو پاپيون زده و مرتب . يکيشان ايستاده بود و آن يکی مضطرب نشسته بود و ديگری را نگاه مي کرد . داشتم فکر می کردم کدامشان اين حرف را زده که آنکه ايستاده بود بطری شراب را برداشت و گفت : « کمی شربت آرومت می کنه » ، بعد همينکه شروع کرد به ريختن يکدفعه تصوير بطری و ليوان شطرنجی شد . گفتم : « زرشک » و خاموشش کردم . هنوز تصوير شطرنجی شده ليوان توی ذهنم بود . رو کردم به ليوانم که روی ميز بود و گفتم : « پشيمونی ؟ » گفت : « نه ، برا چی ؟ » گفتم : « انقدر ميزنيمت که ان بالا بياری ، حالا بگو ببينم پشيمونی ؟ » گفت : « بايد چی بگم ؟ » گفتم : « پيامی ، چيزی » : « آهان ، حالا فهميدم » : « پس بنال » گفت : « من کوچکتر از اونی هستم که پيامی داشته باشم » گفتم : « از وضعيت خانواده ات بگو » گفت : « پدرم يه ليوان آبجو خوری بود که قبل از انقلاب توی يه بار ... » : « کافيه ، از کی شروع کردی ؟ » : « از همون اول ور دست بابام بودم » : « الان چه احساسی داری ؟ » گفت : « پشيمونم ، من به همه ليوانهای جوون توصيه می کنم با ليوان ناباب نشست و برخاست نکنن ، ورزش بکنن و درسشون رو بخونن که برای مملکتشون بدرد بخورن » 2:15 PM پيمان هوشمندزاده Friday، January 10، 2003 ........................................................................................ Wednesday، January 08، 2003 ........................................................................................ Tuesday، January 07، 2003
٭ با تو هستم ان آقا :
........................................................................................پيغام تو يکی رو پاک ميکنم و هر پيغامی که بوی گند تو رو بده . تو نه می دونی سانسور چيه نه مشکلی باهاش داری . نميگم برو اول ديکته ات رو درست کن چون ديکته خودم ضعيفه ولی يادت باشه هيچ آدمی نيست که حداقل خودشو سانسور نکرده باشه ، پس خفه شو . 12:14 PM پيمان هوشمندزاده Sunday، January 05، 2003
٭ ای سطلهای آشغال مرا دريابيد .
من از سطل آشغالمون کلی چيز ياد می گيرم . باور بفرماييد انسانهای بزرگی هستن ، ايشون که حقيقتا مغزي هستن برای خودشون ، يک طراح سئوال بی نظير ، نکته بين ، ظريف ، وقت شناس ، عميق ... واقعا حرفهايی که من از ايشون فهميدم چيزی نيست که از دهن هر کسی بشه شنيد . فقط مشکل اينجاست که هر وقت پای صحبتشون بشينی يک جمله بيشتر نمی شنوی . امشب احساس کردم می خوان چيزی بگن . کشيدمشون وسط آشپزخونه و درشون رو برداشتم . فرمودن : تو نمی تونی مجرد باشی . می دونستم که چيز ديگه ای نميگن با اين حال پرسيدم : چرا ؟ بعد خوب نگاهشون کردم : پر بودن از فيلتر سيگار ، پر از پوست پسته ، کاغذهای ريزريز شده ، سر و ته نون ساندويچی ، پلاستيکهای باريک کالباس ، هسته زيتون و يه خروار پوست تخم مرغ . گفتم : بخاطر اين ميگين که آدم بی جنبه ای هستم ؟ فقط شونه بالا انداختن . منم گفتم « چشم » و بلند شدم . 2:44 PM پيمان هوشمندزاده
٭ دراز کشيدم روی فرش و بعد تخم مرغ را زدم به پايه ميز تا بشکند بعد آوردمش روی سينه ام و ولش کردم پايين . صدای جليز و وليزش بلند شد . خوب گوش دادم و گذاشتم قشنگ بچزد . بعد ولش کردم تا بسوزد . حالا سوخته و هر کار ميکنم سياهيش پاک نمی شود . ديروز تا ظهر پای ظرف شويی با اسکاچ می سابيدمش ولی فايده نداشت . بدی کار اينجاست که مقداری از سياهيش تا نزديک گلويم آمده اگر تا اينجاها کشيده نمی شد مشکلی نبود اما مگر می شود يک عمر يقه اسکی پوشيد ؟ نمی شود يک عمر بابت همچين چيز مسخره ای به مردم جواب پس داد . که چی ؟ که فقط می خواستی امتحان کنی ؟ همين ؟ خب خيلی مسخره است .
ولی باور بفرماييد اگر فقط همين بود باز هم راضی بودم ، اين سيم ظرف شويي هم دردسر شده ، از همان ديروز بی خود و بی جهت چسبيده به کف دستم ، هر کاری هم می کنم کنده نمی شود . الان روز دوم است . روز اول خوب بود ، مشکل بود ولی باز هم بهتر از امروز بود . می دانيد ؟ من دوست دارم صبح ها قبل از بلند شدن يک ربعی همينطور توی تختخواب بمانم و به چيزی خيره شوم . اينکه چه چيزی باشد مهم نيست فقط از اينکار لذت مي برم . يکوقت فکر نکنيد مينشينم و فکر می کنم ، نه ، همينطور بی خيال فقط خيره می شوم . امروز صبح چشمم به لامپ بود که يکدفعه شکست . اولش فکر کردم اتفاقيست ولی بعد آينه دستشويي شکست و بعدش قوری . حالا جرات نمی کنم به چيزی نگاه کنم همينطور چشم بسته توی خانه می چرخم که نکند چيزی بشکند . آدم وقتی چشمش بسته است ياد حرفهايی می افتد که هيچوقت نشنيده . من که نفهميدم يعنی چه ، ولی می گفت : وقتی لرزشی نباشد همه چيز بهم می ريزد .
........................................................................................2:43 PM پيمان هوشمندزاده Thursday، January 02، 2003
٭ « درود سرکار »
« نبينم خدای نکرده ... . » مکث می کند . « خدای نکرده سربازی ... . » فکر می کند . « سربازی ... . » يادش نمی آيد . « از جلو نظام ، خبردار » همه می گويند : « درود سرکار » « نشنيدم » محکمتر می گويند : « درود سرکار » « گفتم خبردار » داد می زنند : « درود سرکار » پق خنده اش را همه می شنوند . خودش را جمع و جور می کند و با لبخند می گويد : « خبردارتون اينه ؟ » و آرام می گويد : «خبردار » « درود سرکار » به خنده می افتد و لابه لای خنده چيزی می گويد شبيه « عقب گرد » . همه همانطور که می چرخند داد می کشند : « درود سرکار » از زور خرابی می افتد زمين و به زور سر جوخه بلند می شود . همه سيخ ايستاده اند . قهقهه می زند . شکمش را می گيرد و تلو تلو خوران دور می شود و باز از همان فاصله چيزی می گويد که کسی نمی شنود ولی همه می گويند « درود سرکار » 3:22 PM پيمان هوشمندزاده
٭ « کاری نمی شد کرد »
........................................................................................دوره ام کردن که تو می دونستی . خوب آره ، ولی چی کار می شد کرد ؟ باز تو کافه پيداش شده بود . اون شب شوهرش يه راست اومد طرف من ، حال و احوالی و بعد آروم پرسيد که ديدمش يا نه . ديده بودم ، کی بود که نديده باشه ؟ ولی هر کس ديگه ای هم جای من بود همينو مي گفت . 3:21 PM پيمان هوشمندزاده
|