-->
چخوف منو نديدي ؟




Sunday، December 29، 2002

٭
آخه اين چه وضعيه ؟ من که هر چيزی رو نبايد به شما ياد بدم ، يه چيزايی هم هست که ديگه مشخصه ، هر آدم عاقلی ميدونه ، احتياجی هم به زير پا کشی نداره . منم که معلم اخلاق نيستم بيست و چهار ساعته بشينم برای شما « خوب و بد » جدا کنم ، شما هم بايد يه کمی به فکر باشين . سر فصلهای اصلی رو می نويسم بقيه اشو خودتون بگردين پيدا کنين .

آقا اين هزار دفعه « چرت و پرت گفتن بد است » اين چيزيه که کاملا مشخصه ، باز نامه نفرستين که : آيا چرت و پرت گفتن خوبه ؟
آقا « فحش خار مادر تحت هر شرايطی بد است » الحمدالله هيچ کسی هم نيست بگه خوبه .
نکته بعدی « عرق سگی بد است » ای لعنت خدا بر هرچی عرق خور و عرق نويسه .
هميشه از اين سئوالتون تعجب کردم « بابا ماست و خيار افتضاح است » اصلا من نمی فهمم چرا بايد اين سئوال هی مطرح بشه ؟
« سينما فردين هم ... ای » اين هم بخاطر اون خدا بيامرز کوتاه اومدم وگرنه همچين چيز مالی نيست .



........................................................................................

Wednesday، December 18، 2002

٭
سيستم رو عوض کردم نتيجه داد ، يعنی فعلا که نتيجه داده ، از سه پنج دو به چهار چهار دو خودمون برگشتم و همه چيز روبراه شد . فقط به هيچ چيز نبايد دست زد ، کوچکترين خطايی ممکنه همه برنامه ها رو به هم بريزه . تصميم گرفتيم فعلا که مشکلی نيست و خوش خوشانمونه بريم سفر ، بايد سريع اقدام کنيم چون امکان داره با يه آف لاين يا يه گند کوچيک پاک از اين رو به اون رو بشيم .
مرخصی هم گرفتم ، ده روز « اين يعنی هر اتفاقی هم بيفته من تقصيری ندارم » ولی ببينين چه برفی گرفته ، مسخره است ، نه ؟



........................................................................................

Monday، December 16، 2002

٭
در را باز می کنی ، چراغ خاموش است ، روشنش می کنی . کيفت را می گذاری زمين و سريع کفشها را در می آوری و می روی به سمت مبلی که هميشه می نشيند . دست می کشی ، هنوز گرم است ، همين حالا رفته ، همين حالا که صدای ماشين را شنيده . تا برسی بالا تلويزيون را خاموش کرده و رفته توی اتاق . تلويزيون را روشن می کنی . وقتی اوضاع عادی بود صدا را روی شماره ده می گذاشتی ، حالا می آوری روی نه که خيالت راحت باشد . برمی گردی به سمت آشپزخانه . کليد چراغ های کوچک را ميزنی ، يکيشان سوخته . در يخچال را باز می کنی . فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گویی : هيچی و در را می بندی . می آيی بيرون ، کتت را در می آوری و می اندازی روی مبل ، بعد بر ميگردی و برش می داری و آويزان می کنی به چوب رختی . به خاک گلدانی که اسمش را گذاشته ايد امير حسين دست ميکشی ، خشک است . پريسای او را امتحان می کنی ، دستت گلی می شود . می روی به سمت دستشويی . شير آب را باز می کنی . آب گرم سريع می رسد ، جوش است . خيلی وقت است که خانه است ، ولی چقدر ؟ همانطور که دستت را می شويی به خودت می گويی حواست باشد در توالت را ببندی که شر به پا نشود ، حواست باشد حوله را با خودت نبری ،چراغ را خاموش کنی ، شير را سفت کنی . می آيی بيرون و می روی دنبال زير سيگاری ای که روی ميز جلوی تلويزيون هست ، فيلترها را می شماری . بيشتر از سه ساعت است که رسيده . در اتاق خواب بسته است و چراغ مطالعه روشن . روی گاز را نگاه می کنی . از غذا خبری نيست . توی ظرفشويی چيزی نيست . ظرفها را نگاه می کنی ، به يکی از بشقابها هنوز قطره های آب هست .دستت را می گذاری روی گاز ، کمی داغ است . يک ربع بيشتر بوده . می روی به سمت يخچال ، درش را باز می کنی . همينطور خيره نگاه می کنی . فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گويی هيچی و در را می بندی .



........................................................................................

Thursday، December 12، 2002

٭
چند وقت پيش نميدونم چي شد كه يكدفعه توي روزنامه شروع كردم از اين و اون پرسيدن كه : « فلاني رو دوست داري ؟ »
اوايل همه شوكه مي شدن ، گاهي هم عصباني ، حق هم داشتن چون يه نفر بيخود و بيجهت يه سئوالي ازشون كرده بود كه فقط به خودشون ربط داشت . وقتي هر دو زن يا مرد بودن جوابها راحت تر بود ولي وقتي يكي زن بود و يكي مرد كارشون مشكل ميشد براي همين فكر ميكردن و يه چيزي ميگفتن كه سر و ته قضيه رو هم بيارن ولي وقتي اين جريان هر روز تكرار شد هم سريع جواب مي دادن و هم يواش يواش خنده دار شده بود « از اين تكنيك تكرار خيلي خوشم مياد ، واقعا معجزه ميكنه » کار به جايی کشيد که تکه کلام شد و همه از هم می پرسيدند ، آبدارچی از دبير گروه مي پرسيد ، دبير گروه از سردبير . همه حرفهايی هم که رد و بدل ميشد دقيقا اينها بود :
« دوستش داری ؟ »
« آره »
« چرا بهش نميگی ؟ »
« چرا نگم ؟ ميگم »
« آره بگو ، بدونه خوشحال ميشه »
اين کل جريان بود . در اصل اين چاهی بود که خودم کندم . چند وقت پيش اين ياهو مسنجر بی صاحاب رو باز کردم ، خانومم هم کنارم بود ، اين صفحه بی پدر که بالا اومد سه تا آف لاين داشتم که نوشته بود :
« دوستش داری »
« چرا بهش نميگی »
« بدونه خوشحال ميشه »
يه نگاهی به همديگه کرديم و ... .
لازمه بگم ؟ يا خودتون حدس ميزنين وضع خونه چه جوريه .

آقايون حواستون باشه وقتی خانومتون کنارتونه طرف ياهو مسنجر نرين ، اينو بکنين آويزه گوشتون ، از ما گفتن .



٭
توی همه وبلاگها همه از تنهايی می نالند ولی تنهايی اين کرگدن چيزه ديگيه. اگه ميخواين تنهايی يه مرد رو بخونيد مجبوريد رو من کليک کنين .



........................................................................................

Monday، December 09، 2002

٭
چند نکته ای را در مورد اين صفحه همشهری بگويم که اگر سوتفاهمی هست برطرف شود ، چرا که اصلا دوست ندارم وارد جريانهای اينچنينی بشوم ، به نظر من اين حرفها شديدا خاله زنکي ست و اگر کسی وارد اين داستان بشود بيرون آمدن از آن کار مشکلي ست : اول اينکه مسئوليت اين صفحه با آقای محمودي ست که لطف کرده و به هر دليلی که به خودش مربوط است گاهی هم صفحه را به انتخاب من می سپارد . دوم اينکه بايد قبول کنيم هر وبلاگی قابليت معرفی کردن را ندارد چه به خاطر بد نويسی بيش از حدی که هست و نمی توانيم منکرش شويم و چه به اين دليل که هر چه باشد همشهری يک روزنامه شخصی نيست . مورد سوم آنکه در نهايت انتخاب از اين بلاگ آباد کاملا با معيارهای شخصی و سليقه ايست . آگر منکر شويم دروغ گفته ايم . و چهارم آنکه کلا چيز مهمی نيست که بخواهيم سرش جنگ کنيم . ولی پنجم ، مطلب شرقی که معترض هم کم نداشت به نظر من يکی از زيباترين مطالب چند هفته گذشته بود . ششم آنکه آنهايی که حال معرفی خودشان را ندارند از ما هم انتظار نداشته باشند غيب گويی کنيم . هفتم : فقط يک يا دو صفحه ديگر معرفی می کنم و ديگر دخالتی نخواهم داشت . مورد آخر اينکه فحش ها را به آدم بدهيد نه به من « بيا حسن اينم لينک که مي خواستی »



........................................................................................

Sunday، December 01، 2002

٭
حافظ داره کم مياره ، کور خونده ، انقدر می گيرم تا بالاخره يه غزلش هم که شده به نفع من باشه .



٭
اين « سمعک لعنتی » رو از توی کلاسور کوچيکه پيدا کردم .

« سمعک لعنتی »
مرد سمعکش را جابجا کرد و باز پرسيد « چيزی مي خوای ؟ می خوای بگم دکتر بياد ؟ »
زن تکرار کرد .
مرد صندليش را نزديکتر آورد .
« همهء اونها رو برای يه نفر ديگه گفتی . »
جلوتر آمد و گوش تيز کرد تا شايد چيزی از حرفهايش بفهمد ولی فقط
« همهء اونها » يش را شنيد . زن خوب نگاهش کرد بعد ملحفه را روی سرش کشيد و با آنکه می دانست کسی نمی شنود هی تکرار کرد « وقتی مردم برام يه شعر بلند بگو »



........................................................................................

Home